داستان یک شب طولانی

داستان یک شب طولانی

 

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی،ترا با لهجه ی گلهای نیلوفرصدا کردم

 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییده با حسرت جدا کردم

 

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

 

دلم حیران و سر گردان چشمانی است رویایی

 

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از از تنهایی وحسرت رهاکردم

 

همین بود آخرین حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 

حریم چشمهایم را بر روی اشکی از جنس ساکت غروب و نارنجی خورشید وا کردم

 

نمی دانم چرا رفتی؟  نمی دانم چرا؟   شاید خطاکردم

 

و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی     نمی دانم،کجا تاکی،برای چه

 

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

 

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک بر داشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

 

و گنجشگی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

 

تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد

 

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود

 

برگرفته از یک دوست

Gole.Yakh