شب پنجشنبه بود.با بچه ها (ن & ک & خودم) تو اتاق نشسته بودیم و حرف می زدیم تا اینکه ن گفت کاش یکیمون BF داشتیم و الان زنگ می زدیم باش حرف می زدیم یا اینکه کاش یه شماره مطمئن داشتیم زنگ میزدیم اذیت می کردیم.(آخه قبلا یه بار که عضو چهارم اتق م ÷یشمون بود به شماره ای که دوستم از اینترنت از یه ÷سر باکلاس گرفته بود زنگ زدیم و م کلی با لهجه ترکی طرفو سر کار گذاشت و ما هم حسابی کیف می کردیم.)
...................................................................................................................
یکم فکر کردم یهو تو یه فکری به ذهنم رسید."نمی گم کاش نمی رسید.خودتون قضاوت کنید و نظر بدید...!!!کاش نمیرسید؟؟؟"
گفتم بچه ها من یه دوست دارم مطمئنم می تونه یه شماره واسمون جفت و جور کنه ...بهش با موبایلم ÷یغام دادم "ما حوصلمون سر رفته می خواهیم یکم سربه سر یه ÷سر خوب بذاریم...اگه شماره ای داری بده فقط طرف گیر نباشه..."
10 دقیقه بعد ÷یغام داد:
"0912......
مهدی
بچه ÷ولدار و باکلاس"
حدود ساعت 10 بود ما تک زنگ زدیم قطع کردیم...بار دوم زنگ زدیم قطع کردیم...تا 3 بار
................................................................................................................
بعد از چند لحظه یهو دیدیم موبایلم داره زنگ می خوره...گوشی رو بر نداشتیم.ما هنوز تصمیم نگرفته بودیم چی بهش بگیم و چطور سر کارش بگذاریم...که دوباره گوشی به صدا دراومد...من به ن گفتم تو حرف بزن...اون به من میگفت گوشی خودته خودت حرف بزن و همین جور به هم ÷اس می دادیم تا آخر سر من کوتاه اومدم و قرار شد گوشی رو بذارم رو آیفن و با کمک بچه ها صحبت کنم.گوشی رو برداشتم..........
-------------------------------------------------------------------------------
"مهناز: الوووو....بفرمایید؟
مهدی:الووو...سلام
مهناز: سلام بفرمایید؟
مهدی:شما برای من چندتا تک زنگ زدید& خواستم ببینم کاری داشتید؟
مهناز:من؟؟؟من تک زنگ زدم!!؟؟یادم نمیاد.
مهدی:شما کی هستید وشماره منو از کجا اوردید؟
مهناز: یکی از دوست دختراتون
مهدی:من دوست دختر زیاد دارم کودومشونی
مهناز:خودت حدس بزن؟
مهدی:تلفن منو از ز گرفتی؟
مهناز:نه ز کیه؟نمیشناسم...
وسط حرفام که بچه ها میخندیدند...منم خندم میگرفت...گوشی رو از دهنم فاصله میدادم...میخندیدم...بعد واسه اینکه سه نشه میگفتم الوووووووووو...صذا نمیاد....الوووووو آنتن نمیده....آهان الن خوب شد.
مهناز:راستش این گوشی مال دوستمه&شماره شما روی گوشی اون بود&ما هم خواستیم ببینیم صاحب این شماره کیه ... واسه خاطر همین بود که تک زنگ زدیم.
مهدی:ببین خالی بستی...بیا روراست باش...
مهناز:من اینطوری حال میکنم (که روراست نباشم)
مهدی:اینجوری حالمون به حال هم نمیخوره...
مهناز:باشه ÷س خداحافظ
مهدی :چی شد؟
مهناز:حالمون به حال هم نمی خوره دیگه...اگه کاری ندارید ....خداحافظ
مهدی:اسمتون چیه؟
موندم چی بگم تا اینکه به ÷یشنهاد بچه ها گفتم رویا(بچه ها معتقد بودند ÷سرا از اسم رویا خوششون میاد)
مهناز:رویا
مهدی:الن شارپ موبایلم داره تموم میشه...شما فردا ساعت 10 با من تماس بگیرید.
مهناز:باشه...خداحافظ
مهدی:خداحافظ
---------------------------------------------------------------------
فردا صبح یعنی جمعه من داشتم می رفتم خونه & به ن گفتم من گوشیمو Divert می کنم روی گوشی تو اگه این بنده خدا زنگ زد خودتون جوابشو بدید.ن گفت تروخدا...من نمیتونم...خودت یه طوری تمومش کن...گفتم خیلی خوب...
ساعت 10 حرکت کردم به سمت ولایتمون.......7 ساعت راه داشتم....
فردا صبح ساعت 10 سوار شدم و به سمت خونه حركت كردم.وسطاي راه بودم كه يهو ياد مهدي افتادم.پيش خودم فكر كردماگه يه موقع توي خونه به من زنگ بزنه مسلما نميتونم جوابشو بدم در نتيجه تصميم گرفتم همون موقع باهاش صحبت كنم وتكليف اون بنده خدارو هم روشن كنم كه زيادي ذوق نكنه كه يه دوست دختر جديد پيدا كرده...
همون لحظه بهش مسيج دادم كه الان زنگ بزنيد چون من ميخواهم بروم خونه و ديگه نميتونم باهاتون صحبت كنم،ميخواستم يه جورايي دست به سرش كنم ، اون هم بعد از يكي دوتا از مسيج هام زنگ زد ...
...............................................................................................
گفت:ببخشيد دير شد،صبح به من خبر دادند كه يكي از دوستانم تصادف كرده و فوت شده ، منمدرگير بودم.
پسر مودبي بود،بد صحبت نمي كرد.
بهش تسليت گفتم و بعد گفتم:ديشب مثل اينكه يك قضيه اي پيش اومده بود.من داخل اتاق نبودم ، دوستانم ظاهرا براي شما مزاحمتي ايجاد كرده اند، خواستم بابت شيطنت دوستانم از شما عذر خواهي كنم ،من در جريان نبودم...
مهدي:نه خواهش ميكنم،مساله اي نيست.
مهناز:ديگه مزاحمتون نميشم،خدانگهدار.
مهدي:خداحافظ
...............................................................................................
بعد از ظهر رسيدم خونه و زنگ زدم خوابگاه به برو بچ،گفتم يارو زنگ زد و كليم باهاش گپ زدم و همه رو هم انداختم گردن شما...
چند روزي گذشت ،يه روز كه توي خونه با مامان و ن نشسته بوديم و صحبت ميكرديم يهو دوستم ز زنگ زد به موبايلم كه چه خبرا ، چيكار ميكني ... اين پسره ميخواد بهت بزنگه ، كجايي؟
منم جلوي مامان اينا واسه اينكه سه نشه گفتم آره اتفاقا الان خونه ام ، مامانم هم سلام مي رسونه،فردا ميرم خوابگاه،اونم قضيه رو گرفت و خداحافظي كرد.
.........................................................................................................
فردا شب رسيدم خوابگاه با بچه ها داشتيم تلويزيون نگاه ميكرديم كه يهو تلفنم زنگ زد.نگاه كردم ببينم كيه كه ديدم اسم "مزاحم" افتاده روي گوشيم.فهميدم كيه،از پيش بچه رفتم .ما طبقه اول بوديم و توي سوئيت 2 هم فقط كنار آشپزخونه و يا كنار يخچالها بود كه موبايل خوب آنتن مي داد.
رفتم كنار آشپزخونه گوشي رو برداشتم و صحبت كردم.بعد از سلام و احوال پرسي خودشو معرفي كرد و در مورد خودش و خونوادش گفت ، منم يه چيزهايي در مورد خودم گفتم اما اكثرا اون حرف ميزد تا من...
تا دو سه روز مرتب زنگ ميزد و صحبت ميكرد واز خاطراتش با دوستانش و عقايدش و خوانوادش ميگفت ، منم با حوصله به حرفاش گوش ميدادم...
بعد از يك مدت تماس تلفني مسيج داد كه بيا تكليف رابطمونو مشخص كنيم،بعد زنگ زد:
بهش گفتم" ببين آقا پسر من اهل اينجور رفاقتا نيستم ، تا به حالم با هيچ پسري رفاقت نكردم ، ازين به بعدشم قصد چنين كاري رو ندارم...
مهدي:پس همه چيز تمومه؟
مهناز:آره"
و خلاصه بعد از 5 الي 6 باري كه باهاش صحبت كرده بودم و اون هم به قول خودش صادقانه از خودش گفته بود،ازش خداحافظي كردم.ولي يكم دلم گرفت چون يه جورايي بهش عادت كرده بودم،يه شخصيت جديد داشت كه برام جالب بود،توي اين مدت كوتاه خيلي زود صميمي شد و خيلي راحت هم هر چي تو دلش بود مي گفت،براي آخرين بار بهش يك مسيج دادم كه" بهت حسوديم ميشه،كاش منم مثل تو مي تونستم اينقدر راحت در مورد چيزايي كه دوست دارم حرف بزنم." تمام
اي كاش همون اونشب تمومش ميكردم...اي كاش اين مسيج را بهش نداده بودم ...
اين احساساته كه هميشه كار دست آدما ميده...
چرا كه مهدي اون رو به منزله چراغ سبزي براي ادامه دوستيمون گرفته بود وفردا دوباره زنگ زد،و من هم بر خلاف خواست ديروزم جوابشو دادم.
مهدي...
متولد آذر ، خونگرم و صميمي،در دوران بچگيش ظاهرا يك مشكل كوچك قلبي داشته كه بعد از عمل جراحي در مالزي بهبود تقريبي پيدا كرده بود ، ولي دكتر بهش مراقبت داده بود و گفته بود هر حرص و جوشي برات سمه و مثل سيگار كشيدن يك آدم آسمي براي قلبت مضره ...«اينو داشته باش»
يك روز من توي اتاق داشتم ابي گوش ميدادم،كه مسيج داد " من حالم خوب نيست و بايد بروم بيمارستان،گوشيم پيش منشي شركت آقاي عباديه،اگه كاري داشتي به اون زنگ بزن"
...........................................................................................................
با اينكه اونقدر نمي شناختمش و علاقه چنداني هم در ظاهر بهش نداشتم ولي براش خيلي ناراحت شدم و بغض گلومو گرفت،از غيبت بچه ها استفاده كردم و به بهونه غصه هاي قبليم كلي گريه كردم.
بعد ازون تقريبا هر روز با هم صحبت ميكرديم
بعد از اون تقريبا هر روز با هم صحبت ميكرديم ،ديگه بهش عادت كرده بودم ، من از خودشو و كارايي كه در طول روز ميكرد اونم در مورد من و وضعيت تحصيليم مي پرسيد و جالب اينه كه گاهي وقتا هم تشويقم ميكرد به درس خوندن و اگه امتحان داشتم بهم زنگ نميزد و اگه بهش نميگفتم امتحان دارم و بعد زنگ ميزد و مي فهميد ناراحت ميشد.اين رفتاراش خيلي برام جالب بود،يعني يه جورايي حس ميكردم كه توي رابطمون فقط به فكر خودش نيست و ...
مي گفت خيلي صادقه،ظاهرا هم همينطور بود،خيلي راحت حرف دلش رو ميزد،تيكه هاي بامزه اي هم داشت « آره خوووووب ، اوكي ، تو كي ، من كي و...» كه من هميشه با اونا مشكل داشتم چون نميفهميدم چي ميگه تا بعد از كلي اصرار توضيح ميداد كه مثلا " آبولي بولي" يعني چي:)
............................................................................................
در كل اينجوري شناختمش ، بچه باحال،شيطون،فكاك(3 برابر من حرف ميزد)،هر سالي تقريبا يك جي اف داشت ،در مورد عقايدشم ميگفت نماز مي خوانم ، روزه هم ميگيرم ،البته نه به خاطر كسي ، فقط به خاطر خودم ، ولي مشروبم ميخورم،سيگارم ميكشم...
وقتي اينو گفت حس بدي بهش پيدا كردم چون من با مشروب مخالف بودم،(.... يكي از پسراي دانشگاه كه به مدت 3 سال دنبالم بود و منو ميخواست وقتي فهميدم مشروب مي خوره كاملا گذاشتمش كنار حتي ديگه سلام هم بهش نمي كردم...)
از اون روز ديگه تمايلي به حرف زدن باهاش رو نداشتم و هر موقع هم زنگ ميزد يا گوشي را مي دادم بچه ها كه دست به سرش كنند ، يا گوشي رو بر نمي داشتم ويا زياد تحويلش نمي گرفتم.
...............................................................................................................
يه سوال:"به نظر شما چقدر زمان ميبره آدم ه يكي علاقه مند بشه و براحتي علاقشو ابراز كنه؟؟؟"
............................................................................................................
مهدي از همون اوايلي كه زنگ ميزد به من ابراز علاقه ميكرد.ميگفت :"مهناز خانم ما شما رو خيلي دوست داريما...يجورايي از شما خوشمون اومده...شمارو نميدونم ولي ما صادقيم هر چي تو دلمونه راحت ميگيم"
منم ميگفتم:"مگه ميشه؟؟؟ ميشه آدم نديده و نشناخته فقط بعد از چندتا تماس تلفني به يكي علاقه مند بشه ، چرا منو دوست داري!!؟"
............................................................................................
اين حرفاش توي دل من شك مينداخت،پيش خودم فكر ميكردم از اين دوستيش يا قصد بدي داره يا اينكه بچه احساساتي هست و مسلما به همين سرعتي كه به من علاقه مند شده ... به همين سرعت هم ميتونه منو فراموش كنه و يا كسي رو جايگزين من بكنه،و همين فكرو خيالا باعث ميشد كه زياد بهش روي خوش نشون ندم،و بهش دل نبندم و اينكه نخواهم بهش ابراز علاقه كنم،چون با وجود اين افكارته قلبم جايي براي علاقه نبود كه بخواهم ابرازش كنم،(اون دلش ميخواست منم مثل خودش بهش بگم دوسش دارم،اما من نمي تونستم دروغ بگم ولي اون مي تونست)
............................................................................................
گذشت و گذشت و گذشت تا قضيه پاك كن پيش اومد،بهم مسيج داد:
"اگه پاك كن داشتي ، كدام يك از صفات منو پاك مي كردي؟"
من هم از اين فرصت استفاده كردم وبراي اينكه تكليفمو باهاش يكسره كنم گفتم:
" يكي صحبت با دخترا، مشروب خوردن و سيگار كشيدنت را پاك ميكردم."
.............................................................................................
««توي اين برهه ديگه به جايي رسيده بودم كه نمي تونستم بي دليل ازش جدا بشوم و از طرفي هم دنبال بهانه اي بودم كه تمومش كنم چرا كه زياد با كارهاش و حرفاش موافق نبودم ، مخصوصا موقع هايي كه از خاطرات دوست دختر هاي سابقش مثل شيوا يا مرضيه ويا ... با لذت صحبت ميكرد و ميگفت كه اون موقع خيلي دوسشون دارشته ازش متنفر ميشدم ،نميدونم چرا؟؟؟،شايد يك حسادت دخترانه بود،ولي هيچ وقت خودم راجع به آنها سوالي ازش نميكردم يا اگرم ميپرسيدم خودمو بي تفاوت جلوه مي دادم،،،اميدوار بودم نه بياره ولي گفت اوكي ،،، يعني قبول كرد كه هرسه شونو كنار بگذاره،كه سيگار را به خاطر بيماري قلبيش گذاشته بود كنار،ولي مرور زمان نشان داد كه به قولش عمل نكرد،خيلي زود خودش در مورد مشروب خوردنش صحبت كرد ،انگار نه انگار كه قولي داده بود ،شايدم نداده بود و اوكي اون معني ديگه اي داشته و من بد فهميده بودم:؟»»
.............................................................................................
بعد منم متقابلا همين مسيج را برايش فرستادم ببينم نظر اون راجع به من چيه:
"اگه پاك كن داشتي ، كدام يك از صفات منو پاك مي كردي؟"
اونم جواب داد:
"غرورت را پاك ميكردم،زنگ زدن به پسراي ديگه ، زنگ نزدن به من"
.............................................................................................
دوست داشت من از ته دل بهش بگم دوست دارم،ولي من نميتونستم ، چون هميشه حس ميكردم اگه به كسي بگم دوست دارم بايد خيلي خيلي بهش پايبند بمونم و من اينو نمي خواستم چون حس مي كردم فاز ما بهم نمي خوره،فرق ما اين بود (البته به نظر من) كه اون فقط لحظه اكنون رو ميديد ولي من فردارو...
ولي چون سه تا شرط منو ظاهرا قبول كرد منم بهش در اين سه مورد قول دادم هر چند منم زياد به اونا عمل نكردم چون هيچ وقت بهش زنگ نزدم ولي خدا وكيلي ديگه با پسرا حتي چت هم نميكردم يعني اونقدر درگير ميدي شده بودم كه ديگه جذب اونا نميشدم.
.............................................................................................
رابطمون ادامه پيدا كرد(تلفني) تا اينكه من بدليل بي تجربگي تو اين رفاقتا وجدان درد گرفتم و احساس كردم دارم از اعتماد خوانواده سواستفاده ميكنم،وميخواستم دوستيم با مهدي را يه جورايي توجيه كنم. تصميم گرفتم قضيه را يه جورايي تغيير شكل يافته به خواهرم بگم.اين قسمتو اصلا دوست ندارم ولي چون ميخواهم قضاوت كنيد براتون كامل تعريف ميكنم:
زنگ زدم به خواهرم و گفتم يه پسري با فلان مشخصات توسط يكي از دوستام به نام ز با من آشنا شده و ازم خواستگاري كرده،ن هم گفت نميخواد باهاش صحبت كني اگه درخواستي هم داره بايد با خوانواده مطرح كنه ، تو خودتو كنار بكش/فهميديد چي شد كه،بد از بدتر شد،حالا ديگه مسئله نه تنها حل نشد بلكه دوتا شد//فكر احمقانه اي بود//منم اونروز پيش خودم فكر كردم آخرش كه چي ، اگه بخواهيم يه مدت با هم رفيق باشيم و بعد تموم بشه ممكنه براي هردومون مخصوصا اون كه پسر حساسي هم هست درگيري عاطفي پيش بياد و بعد جدايي واسه هردومون سخت باشه ويا مشكل ساز بشه.
...............................................................................................................
همون روز هم مهدي به من مسيج داده بود كه دلم ميخواد تكپر باشيم يعني من با تو تو هم فقط با من تا هر وقت كه با هميم،منم درست منظورشو نگرفتم ولي بعد از حرفاي خواهرم مسيج دادم كه منظورت از تكپر بودن چيه،يه جورايي به معني خواستگاريه؟بعد ظاهرا خواهرش اين مسيج را كه ميبينه جواب ميده تو چقدر عجله داري ، بابا كوتاه بيا و ...
منم بهم برخورد و گفتم" لطف كن ازين به بعد به من زنگ نزن ، مسيج هم نده ، شمارمو از روي موبايلت دليت كن و اسمم را هم از ذهنت پاك كن ، خداحافظ."
بعد از اون به بچه ها گفتم من ديگه نميخوام با اين پسره حرف بزنم اگه يك موقع زنگ زد شما گوشي رو برداريد و بگيد نيستش يا هر كاري دوست داريد بكنيد.
مهدي چند بار مسيج داد منظورت چيه؟بعد هم زنگ زد جواب ندادم.
..................................................................................................................
بعد شيطنت بچه ها گل كرد و گفت بذار من با لحجه تركي جوابشو بدمو دكش كنم ... منم گفتم باشه فقط سعي كن مودبانه باهاش صحبت كني چون در غير اين صورت واسه من بد ميشه...
زنگ زد:
م گوشي رو برداشت:
م:(به لهجه تركي) الوو ، بفرماييد
مهدي : سلام ، لطفا گوشي رو بديد به مهناز
م : جانا ، گربونت بيشم اينشالا ، با مهناز چيكار داري ، ولش كن ، منو بچسب ، من دختر به اين خوشگلي ، خوشتيپي ، لهجه ناف تهرون...
مهدي : خانم گوشي رو بديد به مهناز
م:نيستش
مهدي:ميدونم اونجاست،گفتم گوشي رو بديد به مهناز
م:آقا يه حرفو چند بار بايد تكرار كنم ، گفتم نيستش ، خدافظ
...................................................................................................................
بعد هم چند بار دوباره زنگ زد و منم بر نداشتم تا اينكه يه شماره جديد افتاد رو گوشيم
برداشتم ، يه دختر بود.گفت:خانوم چرا اين دوست منو اينقدر اذيت ميكنيد،من معذرت ميخوام،ديدم مسيج اومد همينطوري به شوخي جواب دادم نميدونستم ناراحت ميشيد.(خواهر مهدي بود)مهدي ميخواد با شما صحبت كنه.
مهناز:من حرفي باهاش ندارم.
...
بگيد فردا زنگ بزنه الان نميتونم صحبت كنم.
خواهر مهدي:باشه،خدافظ
............................................................................................
فردا صبح مهدي زنگ زد،در مورد ديشب ، گفت ببين ما يك مدت با هم رفاقت ميكنيم اگه از هم خوشمون اومد ايشالا ميريم براي مراحل بالا تر ،منم براي خودم معيارايي دارم دوست دارم همسرم خوشگل باشه و يكسري خصوصيات ديگه.منم در جواب گفتم اگه مي خواهي با من رفيق بموني بايد بري با خواهرم صحبت كني من ديگه نمي دونم ...
......
اون شب خيلي فكر كردم و از كارم پشيمون شدم . نبايد اصلا چنين موضوعي را طرح مي كردم.
باز صبح فردا زنگ زد و گفت ببين من تصميمم رو گرفتم ، ميخوام بيام جلو ولي تو مطمئني ، من آبرومو دارم وسط ميذارما ، من گفتم آقا مهدي نميخواد اين كارو بكني ، من الان آمادگي ندارم ، فعلا كاراي زيادي دارم و فرصت فكر كردن به اين موضوع رو ندارم، اونم گفت خدارو شكر ،آرزو ميكردم همين جوابو بدي
...
بعد ازون زنگ زدم به خواهرم و گفتم قضيه رو تموم كردم ،ولي اون يه چيزايي به مادرم گفته بود//از اين قسمت ميگذرم چون زيادي طولاني ميشه ولي خودتون حدس بزنيد ديگه اطمينان مامانه كه به بچش كم بشه ...و به اون شك كنه چي ميشه؟؟؟ هر كي واسش مسيج ميزنه يا تل ميپرسه كي بود؟چي گفت؟آدمو كلافه ميكنه...كه البته در اين باره من نخواستم مهدي چيزي بدونه چون يه مسئله شخصي بود و به خودم مربوط ميشد،منم چيزي بهش نگفتم//
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يه مدت رابطمون به خوبي و خوشي ادامه پيدا كرد و من ديگه بهش علاقه پيدا كرده بودم و اون رو در رديف بهترين دوستام قرار دادم و حتي اگه دوستام در موردش بد ميگفتند ناراحت ميشدم و باهاشون برخورد ميكردم.
جمعه روز تعطيل ما بچه ها بود و روزي بود كه معمولا بيرون ميرفتيم.شب قبلش تصميم گرفتيم بريم رامسر و صبح زود كارامونو كرديم و به راه افتاديم تا رسيديم رامسر خونه ي يكي از بچه ها ، اول يه سر رفتيم كازينو و از اونجا هم دريا ،توي راه موبايلم چند بار زنگ خورد و شماره مهدي ميافتاد ولي يه پسره ديگه پشت خط بود و ميگفت با آقا سعيد كار داشتم ، منم فكر كردم رفيقاي مهدي اند و دارن اذيت ميكنن .
گفتم:بفرماييد خودم هستم.
يارو گفت :آقا سعيد،شماييد!!؟؟؟
من:بله امرتونو بفرماييد
كه طرف خودش خندش گرفت و گوشي رو قطع كرد.(ظاهرا خط رو خط افتاده بود)
با بروبچ مدتي كنار دريا بوديم كه ن و م از بس چيپس خورده بودند تشنشون شد ، همه با هم پاشدند به سمت كافي شاپي كه كنار دريا بود تا آب بخورند ، من همونجا ماندم و دريارو تماشا ميكردم.من عاشق دريام.همونطور كه نشسته بودم يكدفعه احساس تنهايي كردم و تصميم گرفتم به مهدي زنگ بزنم.دو سه باري تلفن زدم گوشي رو برنداشت.بچه ها اومدند و رفتيم خونه ي ك و ناهار خوشمزه ي محلي را كه مامانش درست كرده بود نوش كرديم.بعد از ناهار يكم استراحت كرديم و داشتيم آهنگ "آرزومه...آرزومه...كه درو وا بكني بياي تو خونه...
را گوش ميداديم كه مهدي زنگ زد،سلام و احوال پرسي،بعد من گفتم صبح تو بودي اذيت ميكردي ؟
گفت نه و من قضيه آقا سعيد رو تعريف كردم تا با هم يكم بخنديم ،
وقتي حرفم تموم شد احساس كردم اصلا از اين قضيه خوشش نيومد ناراحت شد و گفت:من خوشم نمياد با پسرا شوخي كني...!!!
بله ظاهرا روي من غيرت داشت و من خودم بي خبر بودم.
نزديكاي ساعت 6 بود ، هوا هم داشت تاريك ميشد كه ما رفتيم ماشين سوار شيم براي برگشت،هرچي وايساديم تاكسي يا اتوبوس نيومد ولي در عوض تا دلتون بخواد شخصي ها واسمون بوق مي زدند ،ما هم اول به قيافشون نگاه ميكرديم و اگه خفن بود ردش ميكرديم آخه ميترسيديم هر ماشيني سوار شيم.
حدود يك ساعتي گذشت تا اينكه ديگه خسته شديم و تصميم گرفتيم شخصي بگيريم.راننده يه پسر جوون بود.سوار كه شديم ظبطشو روشن كرد و صداشو زياد زياد كرد،طوري كه صدا به صدا نمي رسيد.بين راه كه رسيديم ديديم يارو نگه داشت گفت برم اونور خيابون خريد كنم بيام،ما هم ترسيده بوديم نگاش كرديم ببينيم كجا ميره،اونور خيابون با دوستاش صحبت كرد و يهو ديديم دوستاش اومدند سوار ماشين خودشون شدند و پشت سر ما حركت كردند.
ما درمونده شده بوديم چيكار كنيم كه يهو يه فكري به خاطرم رسيد،تو اون گير و دار تنها كسي كه ميتونستم ازش كمك بگيرم مهدي بود.چون اگه به خوانواده خبر ميدادم،هم شديدا نگران ميشدند و هم حسابي دعوام ميكردند كه چرا اون وقت شب با تاكسي اومديم.به مهدي مسيج دادم و گفتم كه يارو مشكوكه چيكار كنيم؟؟؟
همون لحظه گوشيم زنگ خورد،مهدي بود ،بيچاره حسابي نگران شده بود،
گفت: كجاييد،يارو چي ميگه؟مشخصات ماشينو بده، حواستم جمع باشه اگه خواست دري وري بگه سريع به من بگو تا به پليس مازندران خبر بدم،من هر 5 دقيقه يكبار بهت زنگ ميزنم.
من گفتم صبر كن مشخصات ماشينو واست ميفرستم،،،
منم به دوستام يواشكي قضيه رو گفتم و يكم خيالمون راحت شد ...
حالا نوبت فيلم بازي كردن ما بود،من و ن از توي اون 4 نفر موبايل داشتيم،من زنگ زدم به ن ... اونم به يارو گفت اگه ممكنه ظبطتونو كم كنيد ميخوام با موبايل صحبت كنم ،،، بعد هم الكي مثلا با برادر دوستم كه رامسري بود حرف ميزد و مي گفت ما فلان جاييم و زود ميرسيم...بيا دنبالمون...با يك پيكان سفيد هم ميايم...
بعد هم چند بار مثلا گوشي من زنگ زد و من با مادرم ... دوستم ... و مادر دوست رامسريم كه نگران ما شده بود صحبت ميكرديم تا يارو دستش بياد ما بي كس و كار نيستيم و كسي منتظرمونه...
در بين راه به يه شهر كوچيك رسيديم و راننده دوباره نگه داشت گفت ميرم سيگار بخرم ، زود برميگردم،دوباره طپش قلبمون زياد شد.
به محض اينكه راننده از ماشين پياده شد من به ن كه كنار در بود گفتم بپر شماره پلاك ماشينو ببين،اونم سريع رفت شماررو حفظ كرد و به من داد،منم توي موبايلم يادداشت كردم.
يارو راننده هه در تمام اين ماجرا همش چپ چپ و با تعجب نگاه مي كرد ، يكذره هم بگي نگي ترسيده بود از كاراي ما...
به مهدي مسيج دادم:
پيكان سفيد/پلاك قديم/با شماره .....
واسش فرستادم
تا موقع رسيدن طفلكي هر چند دقيقه يكبار زنگ ميزد و احوال ميگرفت تا اينكه ما رسيديم و خطر از بيخ گوشمون رد شد،سريع رفتيم تا به سرويس خوابگاه رسيديم،سوار شديم،باز مهدي تماس گرفت و قرار شد هر موقع رسيديم خوابگاه بهش زنگ بزنم.
در تمام مدت دوستيمون من خيلي كم يا بهتره بگم اصلا زنگ نميزدم چون ميدونستم اگه بخوام اونو عادت بدم به زنگ زدنم مجبورم قبض موبايلي را متحمل بشم كه يكم ممكن بود واسه خونواده شك برانگيز باشه...منم آدم فوق العاده محتاطي ام و اهل اينجور ريسكا ها نبودم...به خاطر همين يا با كارت تماس ميگرفتم و يا مكالمه ي كوتاهي داشتم...
و اين اولين باري بود كه به مهدي زنگ ميزدم،
...............................................................................................................
رسيديم خوابگاه،نفس عميقي كشيديم ،چون واقعا ترسيده بوديم،بچه رفتند اتاق ... منم موندم توي محوطه تا به مهدي زنگ بزنم،احساس خيلي خوبي نسبت بهش داشتم يعني فكر نميكردم با وجود اينكه زمان خيلي كمي از آشناييمون گذشته اينقدر برام نگران بشه،اونروز بود كه يه جورايي باورم شد كه دوستي و دوست داشتنش واقعيه و تظاهر نيست.
زنگ زدم گوشي رو برداشت ، سلام نكرده گفتم تو يه دوست واقعي هستي،ازت ممنونم
اونم گفت:اااااااا،خدا وكيلي...
بعد گفت فكر نمي كردم اينقدر برات نگران بشم ولي وقتي زنگ زدي سر كارم بودم،داشتيم دستگاههارو سرويس ميكرديم،حالم هم خيلي بد بود،شديدا سرما خوردم ،ولي خداييش خيلي نگرانت شده بودم،
منم فيلم بازي كردنامونو براش تعريف كردم و اين كه چقدر ترسيده بوديم،بعد هم گفتم ببخشيد كه توي اين موقعيت تورو هم نگران كردم،آخه تنها كسي بودي كه به فكرم ميرسيد ازش كمك بگيرم....
اون روز گذشت و رفت ولي بعد از اون ماجرا احساس من نسبت به مهدي تغيير كرد،احساس نزديكي بيشتري باهاش ميكردم و حس ميكردم بيشتر از يك دوست دوسش دارم....
.............................................................................................................................................................................................
خدايا در حال حاضر فقط يك آرزو دارم،يا احساساتم رو نابود كن و منو سنگي كن و يا هيچ وقت هيچ وقت نذار احساساتم جريحه دار بشه و غرورم بشكنه...
شب بود ،مهدي با يك شماره جديد مسيج داد،من چون مشغول كار تحقيقاتي با دوستام بودم گفتم الان وقت ندارم، نيم ساعت ديگه كارم تموم ميشه،بعد از اتمام كارم به شماره اي كه ازش مسيج گرفته بودم ريپلاي زدم و با اين خيال كه مهدي مسيجمو ميخونه جواب دادم:
"بيداري Gole.Yakh "؟
بعد هم چنتا تك زنگ زدم...
ظاهرا اين شماره متعلق به شوهر خواهرش بود و در اون لحظه گوشي پيش هيچ كودومشون نبود،خواهر مهدي با ديدن مسيج شك ميكنه و زنگ ميزنه به شماره من،من فكر ميكردم مهديه به محض اينكه گوشي رو برداشتم جا خوردم،
:سلام
مهناز:سلام،بفرماييد.
:شما به اين شماره مسيج داديد،چرا؟
مهناز: از اين شماره برام مسيج اومد و من فقط جوابشو دادم.
:(با لحن خيلي بدي) اين شماره متعلق به شوهر منه،شما كي هستيد
مهناز:(ميدونستم اين خواهرشه و فهميدم كه به شوهرش شك كرده بود)آقايي به نام مهدي به من با اين شماره مسيج داد و من جواب اونو دادم،سوء تفاهم نشه،
:مهدي برادرمه
خدافظ
من همينطور بهت زده مونده بودم از طرز برخورد اين خانوم طوري كه حتي نتونستم خداحافظي كنم،احساس خيلي بدي داشتم،حس كردم تحقير شدم،حس كردم شخصيتم زير سوال رفته ، اونم به خاطر كار نكرده و ناخواسته ، بغض گلومو گرفته بود، شديدا از دست خودم عصباني بودم كه چرا جواب اين دختره رو ندادم كه موبايلم زنگ زد:
مهدي بود ، گوشي رو برداشتم گفتم : بله
(صدام گرفته بود)
نميتونم الان باهات صحبت كنم،كاري داري بعدا زنگ بزن
مهدي : خواهرم قضيه رو به من گفت ، اون امروز دندون پزشكي بوده ، يكم عصبي بود ، ببخشيد
مهناز:خواهرت خيلي بد با من صحبت كرد،ضمنا من نياز به عذر خواهي تو ندارم
(خيلي عصباني بودم ولي نمي خواستم رو كنم ، از طرفي هم اصلا دوست نداشتم حتي صداشو بشنوم)
مهدي:باز تكرار كرد كه خواهرم 2تا از دندوناشو كشيده و شديدا عصبيه،تازه تو كه قضيه اونو ميدوني،،
"""(قبل از اين ماجرا بود ، پنجشنبه شب بود و بچه ها همه خونه بودند،من تو اتاق تنها بودم و قرار بود شب برم پيش دوستم،
شب حول و خوش ساعت 12 بود كه مهدي زنگ زد،گفتم: كجايي؟
گفت: شركتم
گفتم : اين وقت شب اونجا چيكار ميكني؟
گفت:خونه ي خواهرم بودم،سريه قضيه اي اعصابم بهم ريخت و زدم بيرون،به دامادمون گفتم امشب ميرم شركت روي سرويس دستگاهها نظارت كنم.
صداش خيلي گرفته و ناراحت بود،نگران شدم)گفتم:طوري شده
بعد ماجراي خواهرش رو تعريف كرد و اينكه ميخوان تصميم بگيرند يك مدت جدا از هم زندگي كنند،و مهدي هم با اين قضيه كاملا مخالف بوده و كلي هم با اونا صحبت كرده و گفته من نميذارم اين كارو بكنيد و از خونه زده بيرون...
اون طوري كه من فهميدم ظاهرا خواهر مهدي به اون شك كرده بود و درخواست جدايي موقت كه ممكن بود دائمي هم بشه از سوي اون بوده...
سعي كردم مهدي رو آروم كنم ، يكم در مورد اين موضو صحبت كديم ولي من زياد سوال پيچش نكردم چون ممكن بود دلش نخواد اين جور مسائل خوانوادگيشو پيش من بگه،سعي كردم فقط به حرفاش گوش بدم،البته فكر نميكنم اونم انتظاري غير از اين از من داشت...تا حدود ساعت 5/2_3 شب بود كه مرتب يا من بهش مسيج ميدادم يا اون مسيج ميدادو زنگ ميزد،دوست نداشتم تنهاش بذارم،حول و حوش ساعت 3 بود كه شديدا خوابم گرفت ولي بهش گفتم اگه ميخواي تا صبح باهات بيدار ميمونم...ولي اون گفت نه تو برو بخواب..«شب بخير نيني كوچولوي من ،هفته بيجاري من،سنگ صبور من...
گل يخ»
.و من هم بعد از خداحافظي رفتم اتاق دوستم خوابيدم)"""
منم سعي كردم اونو با توجه به شرايطش درك كنم وحرفاشو قبول كردم.
وآرزو كردم خدا هيچ وقت منو به اين مرحله نرسونه كه اينطوري به طرفم شك كنم...
خدايا عاشقان را غم مده ، شكرانه اش با من..
چند وقتي بود كه مهدي شغل سابقش رو عوض كرده بود ولي يسري بد خواه ها پشت سرش زده بودند و يك پرونده ي بلند بالا براش درست كرده بودند.و اونا از دادسرا احضارش كردند.بيچاره چندوقتي خواب و خوراك نداشت،همش ميگفت برام دعا كن،
بهش گفتم يه چيزي ميگم دلم ميخواد نه نگي اما آره الكي هم نگي ،ازش خواهش كردم غصه نخوره،ناراحت نباشه،ايشالا همه چيزحل ميشه،
ولي اون گفت چرا قول الكي بهت بدم،به خدا نميتونم،يك لحظه از ذهنم خارج نميشه،
"باورتون نميشه شايد من از اونم بيشتر غصه مي خوردم، نميدونم چرا ؟ ولي اصلا نميتونستم ناراحتيشو ببينم ، دوسش داشتم و غم اونو همه جوره غم خودم مي دونستم ، شايداون دوران دردناك بود ولي يه جورايي هم شيرين بود،آخه باورم نميشد به خاطر يه نفر اينقدر غصه بخورم،اونم كسي كه نه ديده بودمش ، نه خوب ميشناختمش ، نه تعلقي بهش داشتم."
..............................................................................................
امروز يكي از غم انگيزترين روزاي زندگيم بود.كاش امروز هيچ وقت نميومد،كاش همش خواب و خيال بود.....
مهدي از ديشب التماس دعا داشت ، امروز دادگاه داشت ، ساعت 10 به من زنگ زد و گفت قراره ساعت 5/10 همراه پدرش بره دادسرا ، من ، مادرش و خواهراش از ديشب داريم واسش دعا ميكنيم كه نكنه يك وقتي....
قرار بود بعد از حكم دادسرا حدود ساعت 12 به من زنگ بزنه نتيجه رو بگه ،
12 شد زنگ نزد ، يك...دو....سه........هفت....نه....ده شد زنگ نزد ، خيلي نگران بودم ، تقريبا فهميده بودم چي شده ولي نمي خواستم قبول كنم ، دوست داشتم زنگ بزنه و بگه تبرئه شدم ...
ساعت 11 بود كه مسيج داد به اين شماره بزنگ:
021...........
منم سريع تماس گرفتم ، خونه ي خواهرش بود ، بيشتر وقتا ميرفت اونجا چون به محل كارش نزديك بود ودلشم نمي خواست خوانوادش زياد به كاراش گير بدن ،
با ترس و لرز سلام كردم و گفتم چي شد؟؟؟
گفت:چرا برام دعا نكردي دختر خوب؟
انگار آب سردي رو سرم ريختند ، آره محكوم شده بود ، به چه جرمي ؟ دقيقا نميدونم، فقط نمي خواهم قبول كنم اون مجرمه ، مطمئنم بي گناهه ...
گفتم حالا چي ميشه؟
گفت برام يه چند سالي از 1 تا 3 سال زندان ميبرن،
خيلي ناراحت شده بودم ، ديگه نمي تونستم حرف بزنم ،2سال زمان كمي نبود ، ممكن بود ديگه نبينمش ، داشتم يك دوست خوب رو از دست مي دادم ،
به شوخي گفت: تا اون موقع تو هم حتمي شوهر كردي ... يه بچه هم هم سن س داري،،،زنگ ميزنم ميگن اين خط واگذار شده ، يا اينكه شوهرت گوشي رو برميداره با صداي كلفت ميگه :مردتيكه عوضي ديگه مزاحم نشيا ، منم ميگم ببخشيد اشتباه شد.
گفتم : جفنگ نگو تازه خيلي بيخود ميكنه با تو اينطوري حرف بزنه... ولي در عمق وجودم به حرفش ايمان داشتم چون لز يك واقعيت تلخ ميگفت ، تا دو سه سال ديگه معلوم نبود من كجا و پيش كيم.
بعد از حكم دادگاه اعتراض زده بودند . فردا جلسه دفاعيه داره، قراره يك وكيل بگيره ، خدا كنه تبرئه بشه و زندان نيافته...
من هيچ ،،، پدر و مادرش هم هيچ ،،، خودش چي؟؟؟
اون طاقت اينجور جاهارو نداره ، تازه بيشتر از هر چيزي قلبش آسيب ميبينه ، عمرش كوتاه ميشه....
امشب دلم خيلي شكسته ، با تمام وجود از خدا خواستم كمكش كنه ،،، به خدا گفتم :
خدايا اون دوست منه ، يكم غم هاشو با من تقسيم كن ، آخه مگه يه آدم چقدر توان داره كه اينقدر از بچگي بايد درد بكشه ، خدا يكم درداشو با من تقسيم كن.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_--_-_-_--_-_-_-_-_-_-_-_
خوشي ها هيچ وقت پايدار نميمونه، تا مياي طعم شيرينشو بچشي ، تموم ميشه و ميره ، اونوقت اون ماييم كه بايد بمونيم و حسرت اونو بخوريم و تازه تاوانشم پس بديم .
الان فقط دوست دارم گريه كنم ، از خدا خواهش كنم ، التماس كنم ، كسي كه هر چي به پاش مي افتم و التماسش ميكنم احساس نميكنم ذره از غرورم جريحه دار شده
فقط به فردا اميدوارم
فردا ، به تبرئه شدنش ، اگر هم نشد حداقل يك سال حبس براش ببرن نه بيشتر.
خدايا بازم هر چي و هر جور خودت صلاح ميدوني ولي ميشه يه بارم صلاح مارو توي چيزاي خوب بدوني ، اي خدا كاش اينقدر صبور نبودي ، كاش اينقدر خونسرد نبودي ، آخه ما آدما عمرمون محدوده تا بخواهيم يكم صبر كنيم تموم شده ، خدايا قلبم را با ياد تو و خاطره يكي از بنده هات پر كردم ، سخته بخوام خاليش كنم و كسي ديگه رو اونجا بشونم.
خدايا نذار احساس شكست بكنم ، اين اولين و آخرين تجربه دوستي با جنس مخالف خيلي برام گرون و تلخ داره تموم ميشه...
"دوست خوبم برات آرزوي موفقيت و كاميابي دارم ، در تمام عرصه هاي زندگي ، با ياري خدا
" Gole Yakh دوستدار هميشگي
يا رب اي كاش آشناييها نبود ........يا به دنبالش جدايي ها نبود
يا كه او با من نمي شد آشنا ..... يا كه ما از هم نمي شديم جدا
اين خاطرات را من عينا از روي دفتر خاطراتم مينويسم و با نوشتن هر برگش اونو پاره ميكنم تا به دست كسي نيافته ولي براي روزاي تنهاييم اين داستان رو مي نويسم تا هم تنها نباشم و هم خاطرات Gole.Yakh را فراموش نكنم. ....................................................................................................... چند روزي ميشه كه نمي فهمم اصلا روزارو دارم چطوري ميگذرونم،روزاي پر از استرس،ترس،نگراني ... و اميد... به قول مهدي خدا يار بي كسونه ، اميدوار باش ... قراره براي بار دوم بره دادسرا ...بار اول كه محكوم شد و با وثيقه آزاد شد و فعلا منتظريم تا ببينيم بار دوم چي پيش مياد.البته با يكي از دوستاي پدرش صحبت كرده كه باز اگه محكوم شد وكيل بگيره تا شايد بتونه كاري از پيش ببره ، البته هنوز من نميدونم دقيقا جرمش چيه ولي خدا كنه كه بي گناه باشه ، خدا خودش از همه چيز خبر داره و مي دونه دوست من چيكارس؟؟؟
اگه بي گناه باشه كه بي عدالتيه بره زندان و اگر هم گناهكاره از خدا ميخوام اونو ببخشه و كمكش كنه كه تبرئه بشه چون خدا خودش گفته كه بخشندست...
امروز موقع نماز هر چي تونستم براش دعا كردم و هر چي توي كتاب دعا در مورد برآورده شدن حاجات و رفع گرفتاريها بود خواندم ، فردا (تولد امام رضا (ع)) هم ميخواهم روزه بگيرم، يه روزه نذري فقط براي حل مشكل مهدي...ميخوام زودتر نذرم رو ادا كنم تا خدا رو توي يك عمل انجام شده قرار بدم تا چاره اي نداشته باشه جز اينكه دعامو برآورده كنه... 3روز ديگه عروسي يكي از فاميلامونه ولي من اصلا دل و دماغ ندارم،يعني حوصله شادي كردن رو ندارم چون نگرانم و الكي به بهانه درس و امتحان گفتم نميام. ميدوني دارم به چي فكر ميكنم؟به اينكه من كجاي پيازم..!!! اين ماجراها چه ربطي به من داره؟!!
من كه نسبتي با اين آقا ندارم...نه ديدمش ... نه درست و حسابي ميشناسمش ... ولي يه حس غريبي در من هست كه نميذاره نسبت بهش بي تفاوت باشم،حس ميكنم يه دوست نزديكه كه به هيچ عنوان نمي تونم ناراحتيشو ببينم. الان فقط يك آرزو دارم ... اونم اينه كه مهدي حبس نره... خدا ميدونه كه توي اين چند روز چقدرغصه خوردم،اشك ريختم و دعا كردم، من كه اينه حال و روزم ، ديگه واي به حال خوانوادش...طفلكي ها چي ميكشن الان ... و مهم تر از همه خودش ... چون اون آدم تو داريه وعادت داره تنهايي غصه بخوره و منم مي دونم كه اينا چقدر براي اون و مخصوصا قلبش مضره ، آخه من موندم خدا چطور مي تونه يك بنده ضعيفشو اينقدر عذاب بده ؟؟؟چطور دلش مياد؟؟؟
نمي دونم اگه يه همچين مشكلي خدايي نكرده براي يكي از نزديكامون مثلا دامادمون پيش ميومد اينقدر گريه وزاري مي كردم؟؟؟
مطمئنا نه ... ايشالا اگه اين ماجرا به خوبي و خوشي تموم بشه مي خوام تكليفمو باهاش روشن كنم و كم كم ازش خداحافظي كنم و به تمام اين وابستگي ها تا شديد تر نشده خاتمه بدم ولي فعلا نميتونم اين كارو بكنم ، چون ممكنه فكر كنه نارفيق بودم كه توي مشكلات تنهاش گذاشتم ...
الان حدود 2 ماهي ميشه كه با مهدي دوست شدم ، اوايل زياد زنگ ميزد،روزي 10 الي 20 بار ، الان كمتر روزي 1 بار يا 2 بار...
بعد از اون قضيه دادگاه قرار بود نامه جواب دادسرا بياد در خونشون كه هر بار ازش پرسيدم گفت هنوز نيومده...!!!
منم بي خيال شدم ديگه،بعد از يك مدت دوستي و آشنايي تلفني و تموم شدن قضاياي قبلي و استرس هاي وارده كم كم يك دغدغه جديد براي من ايجاد شد.تصميم داشتم بعد از تمام شدن اين ماجرا باهاش خداحافظي كنم خيلي دوستانه و توافقي ولي باز دچار ترديد شدم يعني دلم نيومد ، گفتم يكم صبر كنم ببينم چي پيش مياد.در همين گير و دار بود كه مهدي پيشنهاد داد ميخواد بياد .... (شهر تحصيل من) تا همديگه رو ببينيم . ولي من نمي خواستم ، چندبار گفتم نه خودشم اول ناراحت شد ولي بعد ديگه اصرار نكرد ، البته ناراحتيش طبيعي بود چون اون زمان رابطه دوستي ما خيلي عميق شده بود طوري كه هر بار مهدي زنگ ميزد به من ابراز علاقه ميكرد:( مهناز خانوم ما شمارو خيلي دوست داريماااا ،
ما همه جوره از شما خوشمون اومده هااا
،دوست دارم و اينجور حرفا ) البته اون موقع منم خيلي دوسش داشتم و هميشه در جوابش توي دلم ميگفتم منم همينطور ولي خجالت ميكشيدم مستقيما بهش بگم و اونم كه اين قضيه رو مي فهميد خودش گاهي وقتا به زور از زير زبون من ميكشيد كه منو دوست داري؟
دلت براي من تنگ نميشه؟و چيزايي مثل اين و بعد هم ميگفت البته من متوجه ميشم تو هم منو خيلي دوست داري ، از كارات و نگران شدنات معلومه و... و با وجود اين صميميت طبيعي بود كه با نه گفتن من ناراحت بشه ...
البته خودم هم خيلي دوست داشتم ببينمش ولي يه جورايي از روبرو شدن باهاش واهمه داشتم و ترجيه دادم فعلا نياد اونجا..
. و براي اينكه از دلش در بيارم گفتم عكسمو واست ميفرستم و بعد آدرس ايميل خودم و پسوردم را بهش دادم تا چندتا عكسي كه توي ايميلم داشتم ببينه كه البته زيادم مبهم نبود.بعد هم ازش خواستم عكسشو بفرسته ببينمش كه گفت فعلا بينيم چسب داره(براي بار سوم چند وقت پيش بيني شو عمل كرده بود آخه توي محل كار ضربه خورده بود.
) ................................................................................................................................ يك روز كه داشتم ميرفتم سلف سرويس غذا بخورم مهدي زنگ زد و با هم صحبت كرديم و توي صحبتاش يه ماجراي قديمي را پيش كشيد ازقضيه اون شب ( خواستگاري و اينجور حرفا خيلي از دستت ناراحت شدم.) منم گفتم اون حرفا حرف خودم نبود و يه خالي بندي كه تحت تاثير دوستم مجبور شدم بگم و ... واقعيت هم همين بود و من اون " بعد هم ازش تشكر كردم بابت پيش كشيدن اين قضيه و گفتم كه منم از حرفاي اون شبم پشيمون بودم و واقعا ناراحت بودم و مي خواستم يه روز حرفمو پس بگيرم ولي روم نمي شد بهت بگم.. برگشت به من گفت:مهناز :يه سوالي ازت بپرسم راستشو ميگي؟ مهناز : حتما مهدي:دوستي ما تا كي ادامه داره؟ مهناز : ببين من و تو از اين به بعد Social friend هستيم و دوستيمون انتها داره و منم تا هر جا بتونم كه احتمالا پايان دوران تحصيلم باشه باهات پا ام ولي بعد از اون رو قول نميدم، اون با لحن ناراحتي و اعتراض گفت : اگه كسي چيزي رو بخواد بهش ميرسه ، و از من خواست تا هر وقت كه مي تونم رفاقتم رو ادامه بدهم ، منم قبول كردم ولي تا زماني كه يكي از ماها نامزد كرد چون اونموقع مثلا نامزد تو هيچ وقت دوست نداره تو با من صحبت كني و متقابلا منم دلم نمياد به خاطر خودخواهي خودم زندگي دوستم رو به خطر بندازم.
...................................................................................................
بعد از يك مدت يه روز كه توي راه بودم به سمت دانشگاه زنگ زد و بعد از احوالپرسي گفت ميخواستم بيام ترمينال تا با هم برويم ... ولي گفتم شايد راحت نباشي .. و بعد گفت من اگه بعد از امتحانات بيام اونجا مي تونيم يه چند روزي با هم باشيم؟؟؟
من بلافاصله برگشتم گفتم نه...
تعجب كرد از عكس العملم و گفت چرا حالا اينقدر با قاطعيت... من ترسيدم...
بعد هم علتش رو ازم خواست و يكم بحث كرديم تا اينكه من تسليم شدم و گفتم قبول به شرطي كه فقط داخل شهر باشيم و نخواهيم شهراي اطراف براي گردش بريم چون اونجاها زياد گير ميدن... كه البته اين در حد حرف بود و بعد از امتحانام ديدم خبري نشد و چيزي نگفت...منم برگشتم خونه واسه فرجه هابعد از تمام شدن امتحاناتم تصميم گرفتم برم تهران پيش خواهرم اينا تا هم اون تنها نباشه (چون شوهرش رفته بود ماموريت) و هم خواهرزاده تپل مپلمو ببينم.قبل از رفتنم مهدي با من تماس گرفت و وقتي فهميد مي خوام بيام تهران گفت من بيام از اونجا با هم برگرديم؟
گفتم : نه
اونم گفت:هر جور راحتي،
بعد سوار ماشين شدم و روونه ي تهران شدم.بين راه بهم زنگ زد و گفت كجا ميري و كي مياد دنبالت؟
منم طبق قراري كه با خواهرم داشتم گفتم قراره خودم تا شهرك غرب برم و از اونجا خواهرم بياد دنبالم و بريم خونش.
اونم گفت بذار ببينم و بعد از يكم فكر گفت من ميام ترمينال تا اونجا با هم بريم.
منم كه خيلي دوست داشتم ببينمش و از نزديك باهاش آشنا بشم گفتم باشه و قرار شد موقع رسيدن من اونجا باشه.
همين موقع بود كه خواهرم زنگ زد و گفت امروز كارم زودتر تموم ميشه و خ.دم ميام اونجا دنبالت.
من يكم منو من كردم و بعد گفتم باشه.
زنگ زدم به مهدي گفتم ببين ما يكم برناممون عوض شده و قرار شد خواهرم بياد دنبالم ديگه خودت مي دوني.
اونم ناراحت شد و گفت:شما خوانومي هم با اين برنامه هاتون و....
من گفتم چرا ناراحت شدي تقصير من كه نبود من دوست داشتم ببينمت ولي...
اون گفت نه ناراحت نشدم مگه من كيم؟شاهزاده يا پسر شاه پريون نيستم كه ....
خودمم ناراحت شده بودم نه از اين بابت كه نمي بينمش ، به اين خاطر كه اون بيچاررو اذيت مي كردم البته ناخواسته ، بعد هم با ناراحتي گوشي رو قطع كرد و مرتب تك زنگ ميزد تا من برميداشتم قطع ميكرد.
خلاصه گذشت و خواهرم اومد ترمينال دنبالم و با ماشين رفتيم خونه و تا در روز نتونستم باهاش صحبت كنم و هي تماساشو قطع مي كردم أخه دقيقا زماني زنگ مي زد كه من پيش خواهرم بودم و چون قبلا اون از قضيه من و مهدي يه چيزايي مي دونست و من گفته بودم تموم كردم نمي خواستم الكي حساسش كنم(من ادم خيلي محافظه كاريم)البته اون از اين كارم خيلي عصبي شده بود & يكبار بهش زنگ زدم و گفتم ببخشيد كه نتونستم جواب بدم & اون موقع زمان عزاداري هاي ماه محرم بود و مهدي هيئت بود . اومد بيرون باهام صحبت كنه چون صدا بلند بود صداي منو نمي شنيد و گفت كه ديگه قصد نداشتم باهات تماس بگيرم بعد از اين كارات & منم گفتم خوب نتونستم صحبت كنم ... متاسفم ...بعد از اون گير داد كه بيا يكبار با هم بريم بيرون & البته منم خيلي دوست داشتم ببينم با كي دارم اين همه مدت صحبت ميكنم و دلم مي خواست ببينمش ولي هر چي فكر كرديم نشد چون صبح ها كه خواهرم نبود ومجبور بودم پيش خواهر زادم بمونم تا مهد كودك نره و بعد از ظهر ها هم هر جا ميرفتيم با خواهرم بودم و چون تازه به اين خونشون اومده بودند و من بار دومم بود ميرفتم اونجا زياد أشنا نبودم به اون محله ها كه بخواد بذاره من تنهايي برم بيرون...
فردا صبحش باهام تماس گرفت و در اين مورد صحبت كرديم و من گفتم فقط يك راه وجود داره اونم اينه كه تو بياي اينجا...
اونم مخالفت كرد و گفت اينطور كه نميشه و اونجا همسايه ها ميپان مارو و سخته ....
منم گفتم نميدونم هر جور راحتي & من فقط همين به فكرم ميرسه...
يك شب مهدي مسيج داد كه :"اگه منو دوست داري برنامه بيرون رفتنمونو رديفش كن "
منم اومدم به خواهرم گفتم فردا ميخوام برم پيش دكترم و اونم گفت نميشه اونجا بد مسيره نمي توني تنها بري بايد باهات بيام & گفتم نمي خواد خودم مي تونم ... گفت نه نمي شه ... فردا وقت بذار ميگم ....(يكي از دوستاش كه مي خواست بينيشو جراحي پلاستيك كنه) بياد باهات...حالا بيا و درستش كن من اصلا نمي خواستم پيش دكتر برم .... دكتر رفتن بهانم بود ... بعد زنگ زد به دوستش و اونم گفت من فعلا نمي تونم و ...)
منم زنگ زدم خونه به مادرم گفتم كه ... نميذاره من از خونه بيرون برم و منو حبس كرده ... ميخوام برم پيش دكترم ولي ... نميذاره....مادرم هم گفت هر جا مي خواي برو اشكالي نداره ... ولي باز خواهرم گفت نه چون روزا كوتاهه برگشتني هم ماشين كمه و هم چون بد مسيره نمي توني پيدا كني و از اين جور حرفا.......
از طرف ديگه هم مهدي هي مسيج ميداد چي شد و از اين جورحرفا......
منم كه شديدا بهم ريخته بودم ...عصباني شدم و پيغام دادم:
"اگه اينجوري راحت نيستي برو واسه خودت يك جي اف ديگه دست و پا كن كه راحت بتونه باهات قرار بذاره و بياد بيرون ..."
اونم جواب داد:
"اين كس شعرا چيه ميگي و ..."
اون شب گذشت وفردا صبح وقتي بيدار شدم ديدم يك مسيج دارم و گوشيمم چند بار تك زنگ خورده و من براي اينكه پارسا از خواب بيدار نشه گوشيمو رو سايلنس گذاشته بودم & مسيج رو خوندم ...مهدي بود نوشته بود ادرس خونه خواهرتو اگه داري بده ... بعد جوابشو دادم مي خواي چيكار كني؟
بهم زنگ زد و گفت كه چيكار كنم ديگه ... چاره اي نيست ... ادرسو بده اگه تونستم نزديكاي ظهر ميام اونجا
منم ادرسو با مسيج بهش دادم و نزديكي هاي ظهر شد.
پارسا رو اماده كردم كه اتفاقا اونروزم خيلي بداخلاق بود و بعد هم هديه كوچكي كه براش خريده بودم(به گفته خودش كه يه سوغاتي از اونجا برام بيار)از كيفم بيرون اوردم و گذاشتم توي كيف كمري پارسا و دوتا كارت پستال هم داشتم ... يكيشو برداشتم روش انگليسي فارسي يه چيزاي رو بلغور كردم و بعد ديدم بد شد ... اخه خطم زياد خوب نبود...اون يكي رو برداشتم و به انگليسي روش نوشتم:
"تقديم به بچه پرروي بامرام
از طرف نيني كوچولو"
بعد هم پايينش نوشتم:
"حال كردي چه قشنگ رمزي نوشتم تا هيچ كي نفهمه از طرف جي افته;) "
اخرشم امضا زدم و گذاشتم كنار هديش
بعد زنگ زد كه من حركت كردم و الان ميرسم شما بيا پايين & يه عكس هم از خودت برام بيار...منم گفتم واسه چي مي خواي ؟ميخواي بذاري رو قندونت كسي قنداتو نخوره؟؟؟ اونم به شوخي گفت اونش ديگه به تو ربطي نداره...
من يه عكس داشتم ولي نمي خواستم عكسم پيش كسي بمونه به خاطر همين نبردم براش.
با اسانسور رفتيم پايين ... پارسا رو بغل كردم و از سالن كه خدمش اونجا مشغول درست كردن سالن بودند رد شديم ... كنار ديوار يك نفر بيكار وايساده بود و زل زده بود به ما ... منم گفتم لابد مهندس ناظر ايناست و بي تفاوت از كنارش رد شدم و از پله ها اومدم پايين & منتظر كه موبايلم به صدا دراومد... من كه به اون يارو شك كرده بودم برگشتم پشت سرم رو نگاه كردم ديدم خودشه ... در حالي كه داشت ميخنديد اومد نزديك و من چون عينك نزده بودم واضح نديدمش ولي زوم كرده بودم تو صورتش تا اينكه نزديك شد و سلام كرد...
من اون لحظه بد جوري جا خورده بودم ... اصلا مغزم كليد كرده بود ... اخه اصلا تصورم ازش يه جور ديگه بود...يه شكل و شمايل ديگه...كلا جور ديگه اي تصورش كرده بودم...نمي تونستم به اين سرعت بين اوني كه توي ذهنم بود و اين همه مدت باهاش صحبت كرده بودم و اينقدرم بهش وابسته شده بودم با وجود خارجيش كه روبروي من وايساده بود رابطه برقرار كنم و ...
اين شد كه خيلي بد برخورد كردم ...
سلام كرد ...
منم گفتم سلام ... خوبيد؟ من اون لحظه اينقدر احساس دوري باهاش كردم كه حتي نمي تونستم بگم تو
ولي يك لحظه توي ذهنم اومد كه اين بيچاره اين همه راه حدود 45 دقيقه فقط به خاطر من پاشده اومده و بده من اينطور رفتار كنم و سعي كردم تا اونجايي كه ممكنه در ظاهر خودمو خوب نشون بدم...
بعد مثل هميشه گفت صبح كي پاشدي و چيكار كردي؟
منم گفتم ساعت 9 و ...
بعد هم پارسا رو بغل كرد...گفت قبلا عكسشو ديده بودم و وقتي ديدمتون شك كردم كه شايد شما باشيد و...
ولي پارسا از همون اولين لحظه كه اينو ديد غريبي كرد و سرشو انداخت پايين...
تو بغل مهدي هم سرشو محكم چسبونده بود به اون كه نبينتش و داشت خلقش مي رفت تو هم كه گريه كنه...
اون لحظه من اصلا احساس خوبي نسبت به مهدي نداشتم و اصلا خوشم نيومد كه پارسا رو بغل كرد ... سريع پارسا رو گرفتم و گفتم اين يكم خجالتيه...
گفت : پس به خالش رفته...جون ميده لپاشو گاز بگيري گريش در بياد...بعد نازش كني...
من به زور خنديدم ...
بعد پرسيدم چطور اومدي؟
گفت با اون تاكسيه....پشت سرش يه پيكان بود و راننده توش نشسته بود...
پرسيدم راحت پيدا كردي اينجارو...
گفت :اره
گفتم:پشيمون نيستس كه؟؟؟(خواستم فقط يه چيزي گفته باشم)
گفت : نه...
بعد پرسيد چيه؟؟؟
گفتم هيچي... يكم جا خوردم...
اونم گفت : اره...معلومه
بعد اونم اين برخورد نامناسب منو كه ديد گفت:من برم ديگه ... اين بنه خدا هم منتظره...
منم گفتم باشه...بعد هم گفتم ممنون كه اومدي
اون لحظه فقط مي خواستم از اونجا بره هر چه زودتر ...راستش زياد ازش خوشم نيومد ...يك لحظه ياد كادوش افتادم كه توي كمري پارسا بود ولي گفتم بي خيال بهش نميدم ... چون گمون ميكردم كه بعد از اين ديدار همه چي تموم ميشه...
بعد هم خداحافظي كرد و رفت.(به قول پارسا دفتش)
منم خداحافظي كردم ولي نميدونم چه حسي داشتم...از يك طرف نمي خواستم بره چون فكر ميكردم بهتر از اينا باهم برخورد ميكنيم ويه جورايي عذاب وجدان داشتم از اين بابت كه اين همه راه با چه انرژي اومده بود و با برخورد من چطور برگشت.
البته اين يه طرف قضيه بود...طرف ديگه اون بود...مهدي بچه بجوشي بود و توي هر شرايطي سريع ميتونست خودشو وفق بده و در واقع ادم سياست مداري بود و من اصلا نفهميدم اون نظرش راجع به من چي بود...ممكن بود اونم منو يه جور ديگه تو ذهنش داشت و يا از من خوشش نيومده باشه ولي با اين حال تمام مدت خوب برخورد كرد و ...؟؟؟
ارزو مي كردم اونروز ديگه مسيج نده ...فقط بعد از ظهر مسيج داد كه چيكاره اي؟ چطوري يا بهتري؟
منم در جواب گفتم كه از ديدنت خيلي جا خوردم...اونم جواب داد :منم همينطور..
شديدا عصبي بودم... زنگ زدم به يكي از دوستام كه در جريان دوستي ما بود...قضيه رو براش گفتم و يكم خالي شدم اونم يكم ارومم كرد و گفت من و بي افم اولين ديدار جفتمون زا هم بدمون اومد ول بعدش همه چيز عوض شد و .......
بعد از يكي دوروز من با خواهر و يكي از اقوام رفتيم خونه ي ما ...فرداش تاسوعا عاشورا بود و يكبار شب مسيج داد كه التماس دعا...
بعد هم من از خدا خواستم كه هر چي صلاحمه همون رو پيش بياره...
يه چند روزي خونه بودم ...كم كم داشتم احساس تنهايي ميكردم...يكم بي قرار شده بودم...تصميم گرفتم برگردم تهران خونه خواهرم
با خواهرم برگشتم خونشون... به محض اين كه جلوي ساختمون رسيديم ناخداگاه تموم اون خاطره ها برام تداعي شد و همه در عرض يك ثانيه از ذهنم گذشت.يك لحظه همون جا بي حركت وايسادم ولي بعد از چند لحظه با صداي خواهرم به خودم اومدم ... سوار آسانسور شديم و رفتيم خونه...توي اون چند روزي كه خونه ي خواهرم بودم اصلا نتونستم هيچ كاري انجام بدم نه درس خوندم و نه هيچ كار ديگه اي ... فقط انتظار و انتظار و انتظار
يه حس غريبي داشتم ... نمي دونستم همچنان مي خوام با مهدي دوست بمونم يا نه....
فقط مي دونم از جدايي مي ترسيدم ... دلم نمي خواست به اين راحتي تموم بشه ...
همين موقع بود كه ديگه از اين وضعيت خسته شدم و تصميم گرفتم مسيج بدم و از زير زبونش حرف بكشم...
بهش مسيج دادم كه كجاهايي...چرا اينقدر سرسنگين شدي و ازاينجور حرفا...
اونم بلافاصله زنگ زد ...گوشي رو با ترديد برداشتم و صحبت كردم...
بعد از سلام و احوال پرسي گفت كه دارم ميرم شركت و اين چند روزم كارم زياد بود و مشغول بودم...
بعد از خداحافظي احساس كردم دلم براش تنگ ميشه....دوست داشتم بازم بزنگه...ولي خبري ازش نشد...
يكم كه گذشت طعم دوريشو چشيدم ...بازم گذشت و خبري ازش نشد و منم دائما عصبي تر مي شدم تا اين كه تصميم گرفتم برگردم خوابگاه تا حداقل از خاطرات اون خونه كه تداعي كننده ي دلتنگيام بود فاصله بگيرم تا شايد راحت تر بتونم فراموشش كنم...
توي اتوبوس وقتي كسي بهم زنگ نزد باز ياد اون افتادم كه با اطلاع قبلي من به محض سوار شدن به اتوبوس مرتب زنگ ميزد...گاهي وقتا تا ميومد تازه خوابم ببره زنگ ميزد و منو از خواب ميپروند،لحظه به لحظه از هر قسمت جاده كه رد مي شديم ناخداگاه ياد حرفاش ميافتادم و گاهي هم زيرزيركي ميخنديدم...اصلا حال خوشي نداشتم...دلم مي خواست و نمي خواست...
مي خواست فراموشش كنه تا آروم بشه و از اين آشفتگي خلاص بشه ....
نمي خواست از دستش بده و به اين زودي ازش جدا بشه....
با وجود غرورم كه اجازه نميداد بهش زنگ بزنم و در اين باره باهاش صحبت كنم ،
چيكار بايد ميكردم؟؟؟
چيكار ميتونستم بكنم ؟؟؟
فقط يك راه برام موند ، اونم ...
صبوري و صبوري و صبوري
صفتي كه در وجود من بيش از هر صفت ديگه اي خودنمايي مي كرد ولي اينبار نمي تونست با انتظار مقابله كنه...
مرتب زمين مي خورد ...
گفتم ميرم خوابگاه و با بچه ها سرگرم مي شوم و راحت از يادم مي برمش ولي انگار يادم رفته بود چطور با بچه ها رابطه برقرار كنم ...از زمان دوستي با مهدي به پشت گرمي اون اصلا ديگه با بچه ها نمي جوشيدم و همش تو حال خودم بودم و اين شد كه دوستام ازم فاصله گرفتن ومنم ديگه توان اينو نداشتم كه بتونم خودمو بهشون برسونم.تو اين مدت هم گاهي بهش مسيج ميدادم و گاهي اونم مسيج ميداد و خيلي كمم با هم صحبت كرديم ...
يك روز كه من سر كلاس بودم برام 2تا مسيج داد و منم وقتي كلاس تموم شد متوجه اونا شدم و خوندمشون...
2تا ازاين مسيجاي مزخرف و بي ادبانه
منم از اين كه بعد از يك مدت طولاني به جاي اين كه زنگ بزنه و احوال پرسي كنه اين طور مسيج داده بود عصباني شدم و در جوابش گفتم:
"ديگه از اين مسيجاي مزخرف براي من نفرست"
اونم بلافاصله زنگ زد و گفت منظورت چي بود و منم گفتم كه من از اين مسيجاي بي ادبانه خوشم نمياد...به تو هم كاري ندارم...كلا هر كي برام ميفرسته ناراحت ميشم...اونم شاكي شده بود و گفت خودتو يادت رفته ... مي خواي چندتا ازين مسيج هايي كه برام فرستادي بفرستم واست...گفتم نه...ببين تو يه مسيج واسه من ميفرستي حالا يا جك يا يه بيت شعر يا هر جمله اي كه باعث شادي من بشه...خوب من با اين مسيجا شاد نمي شم ... اصلا خوشمم نمياد...نفرست ديگه واسم...
اونم جواب داد چرا ميفرستم...
من گفتم خيلي خوب بفرست ولي مطمئن باش من نمي خونم...
اونم گفت : من ميفرستم ... توهم بايد بخوني...
و خلاصه ازين جور بحثا...بعد ديدم خيلي ناراحت شده ...يهو بغض گلومو گرفت...دلم مي خواست بهش بگم دلم خيلي برات تنگ شده ...ولي همه چيزو برعكس ميفهموندم بهش...موضوعو عوض كردم و پرسيدم داري چيكار ميكني...
گفت حساب كتاباي شركتو انجام ميدم...
گفتم از دست من ناراحتي؟
با ناراحتي گفت:نه
گفتم آره ... معلومه...حساب كتاب ميكني به حساباي ما هم برس
گفت : منظورت چيه؟؟؟كلي ميگي ديگه
گفتم : آره،همينطوري گفتم.
آخرشم با ناراحتي گوشيو قطع كرد.
اينم آخرين تماسم باهاش بود تا عيد...
عيد نوروز از راه رسيد ... سال نو شد ولي دل من نو نشد ... هنوز پر بود از قصه هاي كهنه...تو اين مدت فقط يكبار مسيج دادم و عيد رو تبريك گفتم .
با خونواده رفتيم مسافرت و خونه ي اقوام و خويشان و من تا حدودي از فضاي بدي كه براي خودم ساخته بودم دور شدم ولي به محض اينكه تنها مي شدم باز يادش ميافتادم.
يك روز وسطاي عيد بود ...كه تو فرستادن مسيجا اختلال ايجاد شده بود و يك مسيج من 120 بار براش رفته بود بدون اينكه من متوجه بشم.
بعد از ظهرش بهم زنگ زد.خونه ي خالم سر سفره بئدم و نتونستم باهاش صحبت كنم.
فردا صبح خودم بهش زنگ زدم.بعد از سلام و احوال پرسي...عيد رو تبريك گفت و گفت اگه مي توني 1 ساعت ديگه بزنگ...من هم رفتم خونهي مادر بزرگم و سرگرم شدم ونشد كه زنگ بزنم.
شب برگشتيم خونه...مامان اينا يه سر رفتن بيرون...منم پاي كامپيوترم بازي ميكردم كه موبايلم زنگ خورد. مهدي بود.گوشي رو برداشتم و صحبت كرديم و بعد گفت كه واسه تعطيلات اگه بشه مي خواد بره شمال...گفتم با كي ميري...اونم يكم فكر كرد و گفت با دوست دخترام...
منم گفتم خوش بگذره...
..........................................................................................................
.گو اواخر عيد شد و من برگشتم خوابگاه ،
بهم زنگ زد ... گفت كجايي و اين حرفا...
بعدم پرسيدم سيزده بدر چيكار كردي و شمال رفتي...
گفت نه...كارامون زياد بود نشد...
تو اين مدت خيلي سعي كردم فراموشش كنم...ميگم سعي كردم يعني واقعا همه راهي رو كه به ذهنم رسيد امتحان كردم،
با 2تا دوست جديد آشنا شدم...براشون سربسته از ماجراي خودم ميگفتم و اونا هم همينطور...ديدم اينا نمي تونن خلا ناشي از نبود مهدي را برام پر كنند،تصميم گرفتم كلاساي هنري برم كه خيلي هم علاقه داشتم و تا حالا هم فرصت نكرده بودم برم سراغشون،با وجود اين كه توي اين ترم درساي سنگيني داشتم و از اول تا آخر هفته صبح هام پر بود،نشستم براي بعد از ظهرام برنامه ريختم و در طول هفته 3روز كلاس كاريكاتور ميرفتم ، يك روز كلاس سازدهني ،يكروز كلاس رقص وبقيه روزام رو هم كتاب مي خوندم،كتاباي مورد علاقه،
انگار مثل يه بچه ي مريضي شده بودم كه دچار يك بيماري شده و پدر و مادرش براي شاد كردن اون به هر كاري تن ميدن،هر چي بخواد براش مي خرن ، هر چي بگه عملي مي كنن...
اصلا درس رو گذاشته بودم كنار،دائم بيرون بودم،دوستام همه ميگفتن خوش به حالت عجب همتي داري...!
ولي در تمام اين مدت توي دلم يه غم سنگين بود كه تمومي نداشت...به محض اينكه تنها ميشدم يادش ميافتادم...تنها لحظه اي كه از ياد اون و ياد همه بيرون ميرفتم لحظه اي بود كه يك كاريكاتور طراحي ميكردم و رنگش ميكردم...توي اون لحظه دنياي قشنگ و رنگارنگي داشتم ... هميشه وقتي توي اتاق تنها مي شدم ضبط رو روشن ميكردم(بيشترم شادمهر گوش ميدادم...چون هم دوسش داشتم و هم با شنيدن ترانه هاش قدرت مي گرفتم) و شروع به طراحي مي كردم و ساعاتي مشغول بودم.
يك مدت ديگه داشتم به نبودنش عادت مي كردم كه ماجراي جديدي پيش اومد كه تلخي اونو هنوز زير زبونم حس ميكنم و هر وقت ياد اون ماجرا ميافتم يك حس تنفر نسبت بهش پيدا ميكنم.
يك روز كه داشتم ناهار مي خوردم موبايلم زنگ زد...شماره نا آشنا بود...گوشي رو برداشتم و ديدم يه آقاييه ...
گفت:سلام خانوم...ببخشيد آشناي شما توي شركت ... كيه؟
من ترسيدم ، گفتم من اونجا آشنايي ندارم.
گفت : مگه ميشه ، از اين شركت بارها به شما زنگ زدن و شماره شما افتاده اينجا.
گفتم : نمي دونم، من اونجا آشنايي ندارم ، اين خط هم بين چند نفر مشتركه شما بعدا تماس بگيريد من ازشون سوال ميكنم بهتون ميگم.
گفت : باشه پس من بعدا باز زنگ ميزنم.
........................................................................................................
يك ماهي ميشد كه موبايل مهدي قطع شده بود و من گاهي به موبايل خواهرش مسيج ميدادم.
به خواهرش مسيج دادم كه اگه ممكنه به مهدي بگيد با من تماس بگيره يه موضوع مهم پيش اومده.
تو راه كلاس بودم كه زنگ زد و قضيه رو واسش تعريف كردم.گفت ببين يه وقت سوتي نديا...برام بد ميشه ...نگفتي كه آشنات كيه؟گفتم : نه
گفت اگه باز زنگ زدن به من خبر بده
گفتم باشه.
فرداش زنگ زد ، گفت ديگه بهت زنگ نزدن، گفتم نه هنوز ولي يارو قراره باز زنگ بزنگه.
گفت:ديگه زنگ نميزنه ، براي رسيدگي به حساباي شركت رفتن پرينت خط هاي شركت رو گرفتن و حدود 200 هزار تومن براي شماره تو افتاده، دامادمون(پيمانكار شركت) اتفاقي به خواهرم گفته اين شماره رو نمي شناسي ؟
اونم گفته : مال دوست مهدي ه
خيلي ناراحت شدم ، گفتم برات بد ميشه نه؟
گفت :آره
گفتم دامادتون چي گفت بهت؟
گفت : فقط نگام كرد و هيچي نگفت .
...........................................................................................................
بعد از يك مدت كه ازش بي خبر بودم،توي اين مدت خيلي به فكرش بودم ، پيش خودم گفتم بنده خدا الان چيكار ميكنه؟چي شد كه ديگه ازش خبري نيست؟
هي با خودم درگير بودم تا اينكه تصميم گرفتم به خواهرش مسيج بدم.البته مي تونستم مستقيم خودم بهش زنگ بزنم(به شركتشون) ولي ترجيح دادم اون زنگ بزنه ، به خاطر اينكه نمي دونستم توي چه شرايطيه....
مسيج دادم كه" اگه از مهدي شماره تلفني داريد لطفا به من بديد؟"
بعد از چند لحظه خواهرش زنگ زد و گفت من در طول اين مدت مسيج هاتونو واسه مهدي مي خوندم و اين مسيجتونم براش خوندم ...
گفت بهتون بگم : "من شماره تماسي ندارم"
بعد هم با يك لحن بسيار بد بامن خداحافظي كرد.
منم اونقدر شكه شده بودم كه هيچي نتونستم بگم...بغض گلومو گرفت...حس كردم تحقير شدم...از جفتشون متنفرم...تنفري كه تا انتقام نگيره آروم نميشه...
تا چند لحظه شكه بودم ، سرم به شدت درد گرفت ، يك لحظه به خودم اومدم و از خودم عصباني شدم كه چرا جواب اين دختر بي ادب رو نداده بودم...
سريع در حالي كه دستام مي لرزيد(چون تا به حال كسي باهام اينطور صحبت نكرده بود) يك مسيج نوشتم كه:
"خانوم محترم به برادرتون بگيد كاري بكنه كه ديگه از شركت ... مزاخم من نشن ، ضمنا شماره ي منو هم از گوشي تموم فك فاميلاش پاك كنه
خيلي ممنون"
با اينكه خيلي عصبي بودم ولي سعي كردم مسيجمو مودبانه بنويسم چون بي ادبي كردن هميشه راحته ولي كنترل كار هر كسي نيست.بعد هم مسيجمو سند كردم و بعدش گوشيمو با شدت به سمت ديوار پرت كردم و ناخود آگاه گفتم اي پست فطرت دروغگو...
دلم مي خواست گريه كنم ولي غرورم اجازه نداد حتي جلوي خودم گريه كنم ، فقط بهت زده بودم و ذهنم پر بود از چرا؟؟؟؟؟؟
تا بعد از ظهر بدجوري ذهنم مشغول بود...دلم داشت ميتركيد...رفته بودم پيش دوستم تا باهاش درددل كنم و يكم آروم بشم كه يهو "ز" دوست رابطمون زنگ زد.گوشي رو برداشتم و بعد از سلام و احوال پرسي گفت كه خواهر مهدي به من زنگ زد و گفت كه بعد از اينكه دامادشون قضيه تلفناي مهدي به دوست دخترش (مهناز) رو مي فهمه قاط ميزنه و ميره همه چيزو ميذاره كف دست باباي مهدي...
باباشم به قول دوستم آدم مذهبي بود كه آبروش براش از بچش هم مهمتر بود و با فهميدن قضيه شديدا عصباني ميشه و حتي تهديد ميكنه اگه دستم به دختره برسه ميدونم باهاش چيكار كنم ... و گفت ظاهرا دامادشون فقط قضيه رو گفته و شماره من رو به باباي مهدي نداده...
راستش من يكم ترسيدم...از اينكه شمارمو گير بياره و دنبالشم آدرس و شماره تلفن خونه رو...
بعد گفت يك مدت دنبالش نرو ، بهش زنگ نزن تا آبا از آسياب بيافته...
............................................................................................................................................................
آش نخورده و دهن سوخته...
بعد از شنيدن اين ماجرا من حسم يكم نسبت به اون عوض شد و دائم نگرانش بودم...همش فكر ميكردم الان كجاست؟چيكار ميكه؟
نكنه به خاطر من كارشو از دست بده ؟
و خلاصه تو بي خبري بدي گير افتاده بودم.بازم انتظار...صبر
فقط هميشه خدارو شكر ميكنم كه اينقدر منو صبور آفريد وگرنه خدا ميدونه با اين روحيات لطيفم چيا ممكن بود سرم بياد.1 ماه گذشت،يكروز همين طور كه از كنار تلفن عمومي رد مي شدم تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به مهدي ، يهو ديدم بوق آزاد زد،(گوشيش وصل شده بود)،نگه داشتم تا گوشي رو برداشت ،بعد هم سريع قطع كردم،صداشو كه شنيدم خيلي خوشحال شدم،دلم براش تنگ شده بود ولي بعد از اين مدت ....
نمي تونستم باهاش حرف بزنم ...
چون توي اين مدتم اون اصلا سراغي از من نگرفته بود..
.............................................................................................................................................................
گفتم نبينم روي تو ..................شايد فراموشت كنم
شايد ندارد بعد از اين ............... بايد فراموشت كنم.
توي محوطه خوابگاه داشتم راه ميرفتم و ياد خاطرات مهدي ميافتادم تا اينكه تصميم گرفتم تمومش كنم.ديگه از اين وضع خسته شده بودم.با شماره
30002337
يه جور كه مستقيما شماره خودم نباشه مسيج دادم:
ياور هميشه مومن...........تو برو سفر سلامت
غم من مخور كه دوري...........براي من شده عادت
باي گل يخ
وقتي اين مسيج رو مي نوشتم لشك توي چشام جمع شده بود و دلم از خداحافظي بد جوري گرفته بود آخه اين كار من نبود،خيلي سخت بود ، فرستادم،زيرشم شماره ي خودمو نوشتم.
كم كم ديگه داشتم به نبودنش عادت ميكردم كه يك شب خواب بدي ديدم.
خواب ديدم"مهدي بهم زنگ زد ، بدون هيچ مقدمه اي گفت: تبريك ميگم ، رفيق قاتل شدي ، بعد هم با حالتي حق به جانب طوري با من حرف زد و منو مقصر دونست،وسط تعريفاش كه يادم نيست چي بود گريش گرفت ، شديد،طوري كه حق حق ميزد،منم از گربه اون گريم گرفت و گوشي قطع شد و با صداي بلند گريه كردم.اينقدر توي خواب اشك ريختم كه وقتي با صداي تلفن خواهرم از خواب پريدم(نزديكاي 6 صبح) چشمام پر از اشك بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از خوابم يك مدت همش تو فكرش بودم.مونده بودم چيكار كنم.بزنگم...نزنگم...
سخت بود برام ولي تصميم گرفتم مسيج بدم.ديگه نمي خواستم باهاش صحبت كنم...آخه تازه جون گرفته بودم...ولي از طرفي ديگه يه حس عجيب كنجكاوي و عذاب وجدان داشتم . براش تو مسيج خوابمو تعريف كردم و پرسيدم چيكار ميكني؟؟؟
مطمئن نبودم جواب بده ولي جواب داد از شركت ... بيرون اومدم و الان توي ... مشغولم.من خيلي ناراحت شدم.بهش گفتم متاسفم...من باعث شدم.
ديگه ازون به بعد در طول تابسون گاهي مسيج اونم جك واسه هم ميفرستاديم و اگرم يك مدت مسيج نميفرستاد يكم احساس خلا ميكردم ولي ديگه اين حس آزارم نميداد .هميشه اين زمانه كه مشكلات رو حل ميكنه ولي در كنارش عمر آدم رو هم كوتاه ميكنه .
دوستي با مهدي يكسال از جواني و شادابي من را گرفت ولي نه مجاني ... در برابر يك موي سفيد به من هديه داد كه اميدوارم هميشه حرمت اين موي سفيد را نگه دارم.
الان دقيقا يكسال از آشنايي ما گذشته ... ديگه خيلي چيزا برام روشن شده ...ديگه مثل گذشته بي تابي نمي كنم . دقيقا ۳برابر مدتي كه طول كشيد بهش عادت كنم وقت ميخوام تا فراموشش كنم .
ديگه توي دفتر خاطراتم چيزي نيست چون از وقتي از دانشگاه اومدم خونه پيش خانواده ديگه سراغ دفتر خاطراتم نرفتم.
ديگه دلتنگ نشدم و البته خودمم نشدم.شدم يه مهناز منزوي و عصبي كه حرف دومش دعوا بود .آخه حوصله ي كسي رو نداشتم .كه دارم خودمو عوض ميكنم .با تموم كردن اين وبلاگ امروز دفتر خاطراتمو پاره كردم ولي تجربمو ميگذارم براي دوستام.
خداجونم دوست دارم چون هميشه در لحظه هاي تنهايي با من بودي و با صبر و حوصله حرف دلم رو گوش كردي و هيچ وقت حتي در لحظه هايي كه شيطنت هامو جايگزين تو كردم فراموشم نكردي و گاهي هم گوشماليم دادي .
...............................................................................................................
دوست عزیزم ... من تورو بخشیدم و برات آرزوی موفقیت دارم در تمام لحظه های زندگی...به یاری خدا
..............................................................................................................